دروغ بودی و دروغ بود و باورهای من درست. دیگر به چون تویی اعتماد نخواهم کرد.
یه روزی میاد که می فهمی همش اشتباه بوده. از اولش غلط بوده. همه چی. هرچی بهت گفتن. خواستن تو اونجوری بشی که خودشون می خواستن. حتی با اصرار بهت می گفتن اونجوری درس بخونی که اونا می خوان و اگه هر جور ِ دیگه ای می خوندی، باید پای ِ عواقبش وای میسادی. یه روز به خودت میای و می فهمی هیچی نیستی؛ هیشکی نیستی؛ هیچی از خودت نمی دونی؛ هیچ نظری از خودت نداری؛ هیچ حرفی؛ هیچ ایده ای؛ هیچی؛ انگار همیشه فقط می خواستی به دل بقیه راه بری. اونجاست که ساکت میشی و دیگه حرف نمی زنی. ترس از حرف زدن، اشتباه گفتن، نفهمیدن، همه ی وجودت و می گیره. ساکت میشی؛ برای همیشه.
یک روز ِ تلف شده ی دیگر
هی می نویسم، هی پاک می کنم. می خوام بنویسم، ولی نمیشه. یعنی حس نوشتن هست، ولی نمیاد.
پ.ن.: کسی می دونه تو گودرپلاس چه جوری میشه لایک کرد؟!
میس یو
در ِ چـشم بامــدادان بـه بـهشت بـرگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
تغییر نام
موتوس یعنی اسطوره، نه افسانه. پس اسم وبلاگ عوض شد.
let it burn
دست خودم نبود اشکم که با شنیدن صداشون سرازیر شد. گفتم تازه از خواب بیدار شدم. ولی فهمیدن. خوشحال شدن که زنگ زدم. من بیشتر.
I let it fall, my heart
And as it fell, you rose to claim it
It was dark and I was over
Until you kissed my lips and you saved me
My hands, they were strong, but my knees were far too weak
To stand in your arms without falling to your feet
But there’s a side to you that I never knew, never knew
All the things you’d say, they were never true, never true
And the games you’d play, you would always win, always win
But I set fire to the rain
Watched it pour as I touched your face
Well, it burned while I cried
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
When laying with you I could stay there
Close my eyes, feel you here forever
You and me together, nothing is better
‘Cause there’s a side to you that I never knew, never knew
All the things you’d say, they were never true, never true
And the games you’s play, you would always win, always win
But I set fire to the rain
Watched it pour as I touched your face
Well, it burned while I cried
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
I set fire to the rain
And I threw us into the flames
When we fell, something died
‘Cause I knew that that was the last time, the last time
Sometimes I wake up by the door
That heart you caught must be waiting for you
Even now when we’re already over
I can’t help myself from looking for you
I set fire to the rain
Watched it pour as I touch your face
Well, it burned while I cried
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
I set fire to the rain
And I threw us into the flames
When we fell, something died
‘Cause I knew that that was the last time, the last time, oh
Oh, no
Let it burn, oh
Let it burn
Let it burn
من به پایان دگر نیندیشم
الان تقریبن 8 ساعته که رفتی. دوتامون تقریبن با هم رسیدیم. 7 ساعت طول کشید که تو برسی ایران و من برسم گیسن. الان یک ساعته که خونه ام و یک ساعته که دارم جای ِ خالیت و حس می کنم. امشب صدای ِ بی بی سی ِ فارسی نمیاد. امشب صدای ِ تو که خبرا رو برام تکرار می کنی یا یه چیزی و با هیجان تعریف می کنی نمیاد. امشب صدای تایپت هم نمیاد. امشب این منم که دوباره نشستم پای لپ تاپ و دارم فکر می کنم به این یه هفته ای که مثل برق و باد گذشت و اثرایی و که به همین سرعت روی ِ من گذاشت و تو میای جلوی ِ چشمم و صدات می پیچه تو گوشم. دلم می خواست زمان نگذره و تو بمونی و با همه ی سختیاش شبا رو رو یه تخت ِ باریک ِ یه نفره صبح کنیم و بعد از ظهرا با هم قدم بزنیم و غروبا هوس ِ پلو کنی و ساعت ِ 11 شب شام بخوریم و بیهوش بشیم تا صبح که دوباره با صدای ِ ساعت ِ موبایل ِ من بیدار میشیم و من میرم. تو این یه ساعت بیشتر از ده بار فیص بوکت و باز کردم که شاید چیز ِ تازه ای ببینم، با وجود ِ اینکه مطمئنم که امشب محاله خبری بشه، و هیچی نبوده. خواسته یا نخواسته موندی توی ِ تمام ِ لحظه های این زندگی ِ جدید ِ یک نفره م، و فکر نمی کنم هیچ جوری تا ابد بیرون بری. مثلن الان که می خوام جزوه هام و پرینت بگیرم، می بینمت که نشستی پشت میز و کاغذا رو فوت می کنی و میذاری توی پرینتر و یاد ِ اون روز میفتم که بغلش کردی تا خونه برام و گفتی حالا که من هستم، چرا تو ببریش تا خونه…
آره آقای ِ حاجی، اومدن و موندنت خیلی خیلی خوب بود و رفتن و نموندنت خیلی خیلی خیلی خیلی سخت. خیلی سخت تر از اون چیزی که بشه فکرش و کرد.
بالاخره پاییز
روز ِ اولش که حالت خیلی بده و هی تب می کنی و سرفه اصلن بهت امون نمیده که حرف بزنی و هیچی هم نداری بخوری و مجبوری خرید هم بری و اینا، هی به خودت فحش میدی که چرا مث خر پاشدم اومدم اینجا و اگه خونه بودم الان همه کلی نازم و می خریدن و مامان سوپ درست می کرد برام و لازم نبود از جام تکون بخورم و اینا. همون شب که خوابیدی -که خواب که نیست! آب و چای و آب میوه و این چیزایی که خوردی، نمیذارن مث آدم بخوابی-، فردا صبحش دیگه نه احساس ضعف می کنی، نه دیگه به اون شدت سینه ت درد می کنه، خرید لازم نیست بری، توماس زنگ نمیزنه ساعت ِ کلاست و مشخص کنه، سوپت و می پزی، سیب و گلابیای بی مزه ی دقیقن 1 ماه تو یخچال مونده ت و می خوری، تمام مدت پنجره ی اتاقت و چارتاق باز میذاری و کیف می کنی از هوای خنک پاییزی و مارک آنتونی و پیت بول گوش می کنی و درجا می جنبی به حالت ِ تکنو و خوشحالی که اینجایی و خوشحالی که همه چیز روبه راهه و خوشحالی که هفته ی دیگه کلاسات شروع میشن و خوشحالی که خوبی. البته ته ِ ته ِ دلتم ناراحتی به خاطر ِ استیو جابز.
اینم چندتا عکس از پاییز ِ گیسن، دم ِ در ِ خونمون:
وصف العیش، نصف العیش
خب کیفیتش خوب نیست، کامل هم نیست. ولی از هیچی بهتره. بخش اول تقریبن کامله. اولش فقط یه خورده دیر شروع کردم به ضبط کردن. بخش دوم هم ته نداره، چون زودتر زدم بیرون که آخرین قطار و بگیرم و متاسفانه اون آخراش و از دست دادم. اون خانمی که همخوانی می کنه هم مژگان شجریانه.
پ.ن.: گفتن در حین اجرا نه عکس بگیرید، نه فیلم. ولی نگفتن صداشون و هم ضبط نکنید! منم ضبط کردم. البته بگم، لینکا رو چند ساعت دیگه پاک می کنم.
کنسرت استاد
دوباره من اینجام و استاد اینجاست و من راهی ِ کنسرتم. امشب، ماینز. حدود یک ساعت و نیم تو راهم تا برسم. ولی ارزشش و داره. معلوم نیست بتونم به آخرین قطار برسم. ممکنه مجبور بشم شب ماینز بمونم. ولی به هر حال دارم میرم. کاش می شد همگی با هم بریم. جای همه خالیه.








