ثبت جهاني نوروز
گفته بودم كه وبلاگ شيلا رو خيلي دوست دارم؛ خب اگه خودتون بخونيدش مي فهمين چرا.
http://godscourtyard.blogfa.com/
حالا فقط اومدم بگم اينجا هم تو وبلاگ شيلا بود. اگه اعتقاد دارين نوروز مال ما ايرانياست، نه افغانيا، جان هر كي دوست دارين اينجا رو امضا كنين. هنوز 400 هزار نفر كم داره:
http://www.petitiononline.com/Norouz
در ضمن گفته باشم كه فيلتره.
آها. يه چيز ديگه. با توجه به اين پست هديه : http://akasha.blogfa.com/post-76.aspx، رنگ سوتين من صورتي است.
دیو چو بیرون رود، فرشته درآید؟؟
انقدر فاصله ی بین نوشتنام زیاد شده، که دیگه حس و حال نوشتنم نیست. اصلا تازگیا دلم نمی خواد نت هم بیام. اگر هم بیام، سعی می کنم سریع یه چرخ بزنم و برم… الان هم اصلا نمی دونم چی بنویسم. فقط اینکه احتمال داره تا چند هفته ی دیگه کلا بیایم تهران. دهنمون سرویس شد تو اتوبان تهران، کرج. منم که جو گیر شدم فوق حقوق ثبت نام کردم. هر هفته تهران کلاس دارم. اگر هم فکر می کنید درس می خونم، در اشتباهید. هنوز آنچنان شروع نکردم. از حالا شروع کنم که تا 30 اردیبهشت یادم میره!!!!
نوه کوچیکه – کوروش- همه رو حسابی مشغول کرده. خدا رو شکر که یه رو پی روزی ان قلاب اسل امی هم وجود داره که با 28 صفر و 30 مش، 4، 5 روز تعطیل بشه که آبجی بزرگه بتونه بیاد اینجا ببینیمشون… اینا همه ش از مزایای ان قلابه ها. وگرنه نه 2 2 بهمن و داشتیم، نه شهادتای بعدش تعطیل بود. تازه، همون هفته کلاسای ما رو هم تعطیل کردن که بریم مسافرت حالش و ببریم. می بینید اینا چقدر به فکر تفریحات مردم هستن؟؟ احتمالا بنزین و هم صلواتی کنن که مردم حتی الامکان خوش بگذرونن. من واقعا افتخار می کنم به این دول ت و رئیس جم هور منتخب و عزیزمون.
راستی، خوشه ی چندمین؟ با این همه پول مفت که یه دفعه می ریزن تو حسابتون می خواین چیکار کنین؟؟؟
حال می کنم اون روزی که ج نتی و اعدام کنیم و بگیم بکشین، دستتون درد نکنه… آشغال عوضی، اگه پسر خودت یکی از همینا بود که اعدامشون کردن، بازم همین و می گفتی؟
.
.
تا یادم نرفته، دهه ی پر شکوه و پر خیر و برکت ف جر (زجر) و به همه تون تبریک می گم.
مي شه تحريم كنين لطفا؟؟؟؟
بياين يه ذره بي غيرتيمون و كنار بذاريم و يه كاري كنيم. بياين چين و تحريم كنيم. بياين اين آشغالاي چيني رو تا جايي كه امكان داره نخريم. بياين تا جايي كه مي تونيم ميوه هاي چيني و نخوريم. بياين سعي كنيم سيب زميني نباشيم.
من خودم شديدا دارم سعي مي كنم. كه اين چيزاي آشغال چيني و نمي خرم. در ضمن محض اطلاع اونايي كه نمي دونن مي گم، اين چيزاي ارزون پلاستيكي چيني كه مي خريد (سفره، دمپايي، كش مو،…)، مي دونين نصف بيشترش از كا.ند.وم هاي استفاده شده ست؟ اميدوارم نفر اولي نباشم كه اين و بهتون مي گم.
اومدن اين كوچولواي ِ ناز به اين دنياي ِ به درد نخور هم يه قسمتي از خودخواهياي ِ ماست…
ديشب اين طور موقع ها، يك ساعتي بود كه كوروش ما به دنيا اومده بود… آره، حدوداي 9 و نيم ِ دوشنبه شب، 21 دي ماه ِ 1388، بيمارستان صارم- تهران. مي نويسم اينجا كه يادم نره.
حالا شدن سه نفر: آبجي وسطي، گندم، كوروش. هر كدوم با يك روز فاصله از اون يكي…
تولدت مبارك عزيز ِ دوست داشتني م.
تولدت مبارك گندمكم
فكر كردي دو قدم بيشتر از دايره شق القمر كردي
من خودم مي رفتم
دور مي زدم
برمي گردم به مركز
طبقه طبقه هاش را محكمتر از يواش
پنجره مي كارم
همه مكعب، دايره
بلند شو
كاري كن
حلقه ها، مكعب ها، دايره ها را برگرداندند
مادر مي گويد: از آنها كه گذشت، براي جنوبي ها چه مي كني؟
كاري نداري بكني
بعد هم تازه
گرد دايره
هي دورهاي تو
هي هي هاي من
هي فنجانهات آش بخورد
كاسه هايم بشكند يكي يكي
دوباره برمي گرديم دايره
خانه ها را برمي داريم
يكي، يكي، يكي تو، يكي من
يا نه
يكي مي شويم
هنوز كه نيستي
كجاي كاري؟
آن خانه كه پشت پنجره اش حلقه نداشتي
خراب شد رفت پي كار و دربهدريش
اما تو كه هنوز كيفهات بو مي دهند يواش
يواش تر
خفه مي كني
صدام را با چشمهات
مي كـُشيم، راه مي افتم پشت باغهات كه بهار نداشتم
مي گردم بهار نارنجها را پيدا مي كنم
بو مي كنم. مست مي شوي
مريض خانه چه خبر؟
“دكتر هنوز هم لبهاش را تجويز مي كند؟”
*
*
*
*
امروز، 19 دي، تولد گندم عزيزمه. كاش مي تونستم برات يه چيزي بنويسم، كه “به تو ثابت كنم ميزان عشقم را”! ولي غير از اين شعر خودت، هيچ چيزي به ذهنم نرسيد.
تولدت مبارك. اميدوارم كه… خودت مي دوني كه هميشه بهترينا رو برات خواستم. پس بهتره ديگه چيزي نگم.
شهر خالي
شهر خالي، جاده خالي، كوچه خالي، خانه خالي
جام خالي، سفره خالي، ساغر و پيمانه خالي
كوچ كردند دسته دسته آشنايانم ولي باز
باغ خالي، باغچه خالي، شاخه خالي، لانه خالي
واي از دنيا كه يار از يار مي ترسد
غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد
عاشق از آوازه ي دلدار مي ترسد
پنجه ي خنياگران از تار مي ترسد
شهسوار از جاده ي هموار مي ترسد
اين طبيب از ديدن ِ بيمار مي ترسد
سازها بشكست و درد شاعران از حد گذشت
سال هاي انتظار بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلي گفتم بلا شد
گريه كردم، ناله كردم، حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ ِ كلبه ي ويرانه را بر سر زدم
آب از آبي نجنبيد
خفته در خوابي نجنبيد
چشمه ها خشكيد و دريا تشنگي را دم گرفت
آسمان افسانه ي ما را به دست ِ كم گرفت
جام ها جوشي ندارد، عشق آغوشي ندارد
بر من و بر ناله هايم، هيچكس گوشي ندارد
بازآ تا كاروان رفته باز آيد
بازآ تا دلبران نازناز آيد
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آيد
پا گل افشانان نگار دلنواز آيد
بازآ تا بر در ِ حافظ سر اندازيم
گل بيفشانيم و مي در ساغر اندازيم
با صداي: نگاره خالوا؛ خواننده ي تاجيك
م و ب ا ي ل تحريم است!
خيلي وقته خط ِ شيرازم و از دور خارج كرده م. به چند دليل كه مهمترينش بي جنبگي من در استفاده از موب اي له و قبضي كه بعدأ گريبانگيرم ميشه. دوميش هم جابه جايي بود. سوميش هم دول تي بودنش بود كه مي خواستم پول تو جيب اينا نره. حالا مي بينم اي ر ا ن سل همه ش ميره تو جيب عشقم، م ج ت ب ي! به همين دليل، از همين لحظه، از همينجا اعلام مي كنم كه ديگه نه 1 اس ام اس نثار كسي مي كنم، نه باهاش به كسي زنگ مي زنم. تربچه جان، تو هم بدان و آگاه باش…
فروغ
8 يا 15 دي؟ وي.اُ. اِي ميگه هشتم، بهروز جلالي ميگه پونزدهم. من فقط مي گم تولدت مبارك…
*
*
*
بيش از اينها، آه، آري
بيش از اينها مي توان خاموش ماند
.
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
.
مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يك سو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك مي گويد
.
مي توان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده، اما كور، اما كر
.
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب، سخت بيگانه
“دوست مي دارم”
مي توان در باوان چيره ي يك مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
.
با تني جون سفره ي چرمين
با دو پستان درشت سخت
مي توان در بستر يك مست، يك ديوانه، يك ولگرد
عصمت يك عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف
.
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیله ي قهرش
دکمه ي بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
.
می توان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده ي یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
می توان باصورتک ها رخنه ي دیوار را پوشاند
می توان با نقشهای پوچ تر آمیخت
.
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ي دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
” آه ، من بسیار خوشبختم “
*
*
*
اين روزها پر از بغضم. فقط منتظر بهانه ام. شايد يادآوري تولد يك عزيز، مثل فروغ، يه كم از بغضهامون كم كنه…
مر.گ بر اصل و.لا.يت وقيـ.ح
همون اولين باري كه شنيدي مردم شعار مرگ بر “تو” رو سر دادن، بايد مي مردي. از خجالت، از ناراحتي، از نااميدي. ولي پررو تر از اين حرفايي. وقيح تري از اين حرفا. پول و قدرت و زياده خواهي، مانع از انسان بودنت ميشه. نه اينكه فكر كني اولش بودي، الان نيستيا؛ نه. از همون روز اول همينجوري بودي. وگرنه يك شبه ريشت و رنگ نمي كردي كه بهت بگن مجتهد و از اين حرفا…
حالا هم بكش. حالا هم ببين. اميدوارم سرطانت عود كنه و زودتر بميري. ولي نه؛ بهتر اينه كه زنده بموني و ببيني كه از تخت ميارنت پايين تيكه تيكه ت مي كنن. ديگه حنات رنگي نداره. زديم به سيم آخر.
