عكس و ببينيد! 2009/11/29
Posted by مای موتوس in نوشته ها.6 comments
اين دنيا كم بود، مقام و منصباي اون دنيا هم مشخص شدن
دندونه دار شديم… 2009/11/27
Posted by مای موتوس in نوشته ها.4 comments
مليحه جونم، تولدت مبارك. اميدوارم هميشه دندونه بموني عزيزم. :*
دور و تسلسل! 2009/11/25
Posted by مای موتوس in نوشته ها.4 comments
فقط خدا نكنه سروكارت با اداره هاي دولتي و وزارتخونه ها بيفته. اگه افتاد، بايد هفت جفت كقش آهنين بپوشي و هفت تا عصاي آهنين دست بگيري و از اين اداره به اون اداره؛ از اين وزارتخونه به اون وزارتخونه. انقدر به هم پاسـِت مي دن كه به غلط كردن ميفتي از اينكه برگشتي و دلت ميخواد زمين و آسمون و به هم بريزي…
*
همينجوري كه داشتم از سمت وزارت كار مي رفتم به طرف ايستگاه مترو آزادي، يه كتابفروشي ديدم. ديگه هر كاري كردم نتونستم مقاومت كنم. نتونستم از هفت تا كمتر بخرم:
كافه پيانو (آبجي وسطي برد بخونتش!)؛ بادبادك باز (خالد حسيني)؛ عزاداران بـَيـَل (مجموعه داستان-غلامحسين ساعدي)؛ انتخاب (مجموعه داستان- سيمين دانشور)؛ بيوتن (رضا امين خاني)؛ نيمه ي غايب (حسين سناپور)؛ سهم من (پرينوش صنيعي)
البته فعلا يه كتاب دارم مي خونم كه شيراز بودم تربچه بهم داد. يعني دوتا بهم داد: چه كسي باور مي كند (روح انگيز شريفيان) و گل هاي معرفت (اريك امانوئل شميت)، الان دارم اولي و مي خونم، دومي هم تو نوبته.
*
از سكوت بدم مياد. داشتم تو فولدر آهنگام و نگاه مي كردم. چشمم خورد به آلبوم جديد بي اس بي. دارم گوش ميدم الان. عجب حالي بهم ميدن اينا هنوز. فك مي كردم خيلي پير شدم برا اين مدل آهنگا!
من ِ از شيراز برگشته! 2009/11/24
Posted by مای موتوس in نوشته ها.7 comments
احساس تعلق به هيچ جا نمي كنم. نه شيراز ديگه، نه كرج، نه تهران… وقتي مي رم اونجا، تو اون خونمون كه انقدر بهانه ش و مي گرفتم، احساس غريبگي مي كنم باهاش. اينجا هم كه همه چي برام ناآشناست…تازه، تهران و بيشتر از كرج بلدم!!!!!
رفاه نوشت: 2009/11/15
Posted by مای موتوس in نوشته ها.12 comments
از امروز ديگر محصول گندم (نان) ِمان در روغن است!
2009/11/12
Posted by مای موتوس in نوشته ها.11 comments
غم زمانه خورم يا فراق يار كشم
به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم؟
بازي! 2009/11/11
Posted by مای موتوس in نوشته ها.13 comments
مهسا خانمي من و به يه بازي دعوت كرده:
1. خانوماي محترم ! تا حالا كسي به شما در دوران راهنمايي و دبيرستان پيشنهاد دوستي داده ؟ اگه داده جالب ترينش چي بود ؟!
2. آقايون محترم ! تا حالا در سنين طفوليت ( همون دبيرستان ) به كسي پيشنهاد دوستي دادين ؟! ( خواهشن نياين نگين ما و اين حرفا ! نچ نچ !!!
)
خب، اگه فقط دوران راهنمايي و دبيرستان و در نظر بگيريم، من يه دونه پيشنهاد بيشتر نداشتم. اونم غير مستقيم بود. يعني دوست پسر يكي از آشناها داداشش و براي من لقمه گرفت! اين تنها پيشنهاد من در طي دوران راهنمايي و دبيرستان بود! آخه خيلي بچه مثبت بودم!!!
(شرمنده، از ذكر جزئيات معذوريم!)
فقط بگم كه اكثر پيشنهادا تو دوران دانشگاه بود. يكي، دوتا هم بعد از دانشگاه بود كه آخرينش تربچه ي خودمون بود…
توضيح كه نمي خواي مهسا جون، نه؟ خيلي ضايع ميشه اگه بخوام با جزئيات بگم!
دعوت: علي كوچولو (نيشخند)، ناهيد (مداد خاكستري)، گل ناز (تازه ترين طعم)، نسيم (ولوج)
پوريا خيلي وقت پيش من و به يه بازي دعوت كرده بود: اينكه چه تغييري كردم. خب از نظر ظاهري مي تونم بگم فقط چاق شدم. قدم كه ديگه بلندتر نميشه، پس فقط مي تونم رشد عرضي داشته باشم :دي
كلا دارم سعي مي كنم چشمم و رو خيلي چيزا ببندم و نديده بگيرمشون. حوصله ي اعصاب خوردي ندارم. شايد پخته تر از يك سال پيش شده باشم، شايد طرز فكرم عوض شده باشه، شايد انتظارام از زندگي تغيير كرده باشه، شايد پول دوست تر از قبل شده باشم، شايد اعتماد به نفسم بيشتر شده باشه، شايد به آزاد بودن علاقه مند تر شده باشم! فكر مي كنم تنها تغييراتم همينا باشه. آها! يكي ديگه ش كه خيلي مهمه و داشت يادم مي رفت: كللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللي دوست خوب پيدا كردم كه قبلا اين همه نداشتم.
دعوت: علي پاينده (چند قدم مانده تا او)، دختر حاجي (يادداشت هاي يك دختر حاجي)، ميس آدام (نقطه چين هاي زندگي من)، سعيده (مهر ديبا)
*
*
زمانه قرعه نو می زند به نام شما
خوشا شما که جهان می رود به کام شما
در این هوا چه نفسها پر آتش است و خوش است
که بوی خون دل ماست در مشام شما
تنور سینه سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنجخانه دل ماست
چراغ صبح که بر میدمد ز بام شما
ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت، شام شما
زمان به دست شما میدهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد، زمام شما
همای اوج سعادت که میگریخت ز خاک
شد از امان زمین، دانهچین دام شما
به زیر ران طلب، زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر، رام شما
به شعر سایه در این بزمگاه آزادی
طرب کنید که پرنوش باد جام شما
*
همينجوري، دور هم باشيم!
فقط پ.ن. 2009/11/05
Posted by مای موتوس in نوشته ها.20 comments
پ.ن.1: نمي فهميد!اصلا براتون قابل تصور نيست كه اين دردي كه هر ماه به جون ما ميفته، چه درديه و چقدر رو اعصابه. اصلا نمي تونيد بفهميد حداقل 4 تا بروفن 400 در عرض 48 ساعت چي به روز آدم مياره. كاشكي شماها هم -فقط 1 بار- تو عمرتون، تجربه ش مي كرديد. نمي دونيد، نمي فهميد…
پ.ن.2: اِي ريـ..دم به هر چي فيلترينگ و فيلتر كننده ست! از امروز صبح ديگه حتي جي ميل هم باز نميشه! گودر و اينا پيشكش! آخه عوضيا، شايد آدم با ايميلش كار واجب داشته باشه! چقدر شماها نفهمين آخه!
پ.ن.3: مهسا خانومي من و به يه بازي دعوت كرده. خواستم بگم حتما مي نويسم. البته اون بازي پوريا هم كه قبل از 22 خـ.رداد بود، هنوز يادم نرفته…
88/8/8: روز كوروش كبير 2009/10/30
Posted by مای موتوس in نوشته ها.9 comments
1.
يه كم متفاوت تر از روزاي ديگه شروع شد. صبح رفتيم كوه. نم نم بارون هم ميومد. چه هواي خوبي… عالي بود در واقع. فقط به اين نتيجه رسيدم كه تو اين دو سالي كه ورزش نكردم اصلا، چقدر مشكلاتم زياد شده. يك ذره نفس برام نمونده. كم ميارم بد رقم! آلمان كه بودم به تربچه گفتم احتمال داره آسم باشه. حالا نمي دونم به خاطر تنبلي دو ساله ست كه بيشتر از قبل شده، يا آسمه كه هر چي سنم بالاتر ميره، بيشتر خودشو نشون ميده. اينم به مرور زمان مشخص ميشه…
2.
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد.
3.
تو بهتريني؛ شك ندارم
4.
همينجوري؛ دور هم باشيم! :دي