2009/12/20 4 دیدگاه

فكر نمي كنم اين شب يلدا تا ابد فراموشمون بشه…
يلدا مبارك”"

منظورم از جمله ي آخر پست قبل، آرزوي آرامش ابدي منتظري بود. لطفا با سخنان قصار مقام معظم سروري يكي ندونيد.

همه مي ميرند

2009/12/20 2 دیدگاه

حتي تو! جناب مقام معظم سروري!
*
*
*
خيلي ناراحت شدم كه شنيدم منتظري… اميدوارم تو اون دنيا ؛آزاد و راحت باشه و هيچ دغدغه اي نداشته باشه…
خدايش بيامرزاد.

2009/12/15 14 دیدگاه

آغوشت و به غیر من به روی هیچکی وا نکن
من و از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن ِ کنارت تو بگو، به هر کجا پر می کشم
من و تو آغوشت بگیر، آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو، من و به آتیش می کشه
نوازش دستای تو، عادته؛ ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هات و جا بذار
به پای عشق من بمون، هیچکس و جای من نیار
مُهر لبات و رو تن و روی ِ لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من

كافه پيانو؟!

2009/12/10 22 دیدگاه

“لباس ها اين قدر مهم اند توي بودن و توي “چگونه بودن”مان. و اگر مي بينيد كسي كار بزرگي نمي كند، براي اين است كه يا لباسي ندارد كه بهش تكليف كند؛ يا اساسا آدم كوچكي ست.”
كافه پيانو؛ فرهاد جعفري
.
گفته بودم چندتايي كتاب خريدم و حسابي سر خودم و شلوغ كردم. يكيشون “كافه پيانو” بود. نوشته ي “فرهاد جعفري”. نه نويسنده رو ميشناختم، نه تا اون روز چيزي درباره ي كتاب خونده يا شنيده بودم، غير از اسمش، كه اينجا و اونجا به گوشم خورده بود. آبجي وسطي برد خوندش و سريع برام اورد. شروعش كردم. خيلي برام جالب بود؛ سبك نوشتش، مدلي كه داشت همه چيز و ميشه گفت با يه پوزخند تعريف مي كرد، از “گل گيسو” و طرز رفتارش باهاش، و خلاصه از همه چيش. خيلي سريع خوندمش. خيلي جذاب بود. به محض اينكه صفحه ي آخرش و خوندم، احساس كردم بايد دوباره بخونمش. ولي گذاشتم براي بعد از اينكه همه ي كتابام و خوندم.
امشب -شايد از سر بيكاري-، توي گوگل يه سرچ كردم: “فرهاد جعفري*كافه پيانو”. خيلي چيزا در مورد كتاب بود. مثبت و منفي. ولي همه ش دارم فكر مي كنم اگه اين و:

http://gharneyakhi.wordpress.com/2009/07/18/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%C2%AB%D9%83%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%C2%BB-11-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84/

قبل از اينكه كتاب و بخرم خونده بودم، باز هم كتاب و مي خريدم؟ يا منم يه جورايي مي شدم مثل پدرام رضايي زاده

http://www.natoor.com/2009/06/1565.php

و همونجوري كه اخراجي ها رو حداقل براي خودم تحريم كردم، كافه پيانو رو هم تحريم مي كردم؟
اينم يه چندتا لينك ديگه در مورد كافه پيانو؛ و شايد فرهاد جعفري:
- http://talkhzibast.persianblog.ir/post/76
- http://www.ermia.ir/Contents.aspx?id=159
- http://www.rfi.fr/actufa/articles/112/article_5983.asp
- http://booyebaroon7.blogfa.com/post-329.aspx
.
وسوسه شدم زودتر “بيوتن” ِ رضا اميرخاني رو هم بخونم…
.
.
پ.ن.: هنوز هم بر همون عقيده هستم كه مردا خودخواه ترين، خودمحورترين، خودپسندترين و خودرأي ترين موجودات هستن!

عمرأ بتونید توشون استثنا پیدا کنید.

2009/12/09 9 دیدگاه

مردا موجودات خودخواه، خودپسند، خودمحور، خودرأی و کلا بیخودی هستن. هر جوری هم که بتونن زنای بیچاره رو می چزونن.
* فیزیک، شیمی، گرامر زبان و این جور چیزا استثناهایی دارن، ولی این یکی هیچ استثنایی نداره. حتی اگه خلافش ثابت شه.

وعده ي ما، 17 آذر، همينجا!

2009/12/05 7 دیدگاه

ميگن 15 و 16 آذر، شاتل و پارس آنلاين تعطيلن. خب. پس اگه سه شنبه، 17 آذر زنده بوديم، همديگه رو آن لاين مي بينيم…

عكس و ببينيد!

2009/11/29 13 دیدگاه

اين دنيا كم بود، مقام و منصباي اون دنيا هم مشخص شدن

اينجا

دندونه دار شديم…

2009/11/27 4 دیدگاه

مليحه جونم، تولدت مبارك. اميدوارم هميشه دندونه بموني عزيزم. :*

دور و تسلسل!

2009/11/25 4 دیدگاه

فقط خدا نكنه سروكارت با اداره هاي دولتي و وزارتخونه ها بيفته. اگه افتاد، بايد هفت جفت كقش آهنين بپوشي و هفت تا عصاي آهنين دست بگيري و از اين اداره به اون اداره؛ از اين وزارتخونه به اون وزارتخونه. انقدر به هم پاسـِت مي دن كه به غلط كردن ميفتي از اينكه برگشتي و دلت ميخواد زمين و آسمون و به هم بريزي…

*

همينجوري كه داشتم از سمت وزارت كار مي رفتم به طرف ايستگاه مترو آزادي، يه كتابفروشي ديدم. ديگه هر كاري كردم نتونستم مقاومت كنم. نتونستم از هفت تا كمتر بخرم:

كافه پيانو (آبجي وسطي برد بخونتش!)؛ بادبادك باز (خالد حسيني)؛ عزاداران بـَيـَل (مجموعه داستان-غلامحسين ساعدي)؛ انتخاب (مجموعه داستان- سيمين دانشور)؛ بيوتن (رضا امين خاني)؛ نيمه ي غايب (حسين سناپور)؛ سهم من (پرينوش صنيعي)

البته فعلا يه كتاب دارم مي خونم كه شيراز بودم تربچه بهم داد. يعني دوتا بهم داد: چه كسي باور مي كند (روح انگيز شريفيان) و گل هاي معرفت (اريك امانوئل شميت)، الان دارم اولي و مي خونم، دومي هم تو نوبته.

*

از سكوت بدم مياد. داشتم تو فولدر آهنگام و نگاه مي كردم. چشمم خورد به آلبوم جديد بي اس بي. دارم گوش ميدم الان. عجب حالي بهم ميدن اينا هنوز. فك مي كردم خيلي پير شدم برا اين مدل آهنگا! :D