روز ِ اولش که حالت خیلی بده و هی تب می کنی و سرفه اصلن بهت امون نمیده که حرف بزنی و هیچی هم نداری بخوری و مجبوری خرید هم بری و اینا، هی به خودت فحش میدی که چرا مث خر پاشدم اومدم اینجا و اگه خونه بودم الان همه کلی نازم و می خریدن و مامان سوپ درست می کرد برام و لازم نبود از جام تکون بخورم و اینا. همون شب که خوابیدی -که خواب که نیست! آب و چای و آب میوه و این چیزایی که خوردی، نمیذارن مث آدم بخوابی-، فردا صبحش دیگه نه احساس ضعف می کنی، نه دیگه به اون شدت سینه ت درد می کنه، خرید لازم نیست بری، توماس زنگ نمیزنه ساعت ِ کلاست و مشخص کنه، سوپت و می پزی، سیب و گلابیای بی مزه ی دقیقن 1 ماه تو یخچال مونده ت و می خوری، تمام مدت پنجره ی اتاقت و چارتاق باز میذاری و کیف می کنی از هوای خنک پاییزی و مارک آنتونی و پیت بول گوش می کنی و درجا می جنبی به حالت ِ تکنو و خوشحالی که اینجایی و خوشحالی که همه چیز روبه راهه و خوشحالی که هفته ی دیگه کلاسات شروع میشن و خوشحالی که خوبی. البته ته ِ ته ِ دلتم ناراحتی به خاطر ِ استیو جابز.
اینم چندتا عکس از پاییز ِ گیسن، دم ِ در ِ خونمون:








