بالاخره پاییز

روز ِ اولش که حالت خیلی بده و هی تب می کنی و سرفه اصلن بهت امون نمیده که حرف بزنی و هیچی هم نداری بخوری و مجبوری خرید هم بری و اینا، هی به خودت فحش میدی که چرا مث خر پاشدم اومدم اینجا و اگه خونه بودم الان همه کلی نازم و می خریدن و مامان سوپ درست می کرد برام و لازم نبود از جام تکون بخورم و اینا. همون شب که خوابیدی -که خواب که نیست! آب و چای و آب میوه و این چیزایی که خوردی، نمیذارن مث آدم بخوابی-، فردا صبحش دیگه نه احساس ضعف می کنی، نه دیگه به اون شدت سینه ت درد می کنه، خرید لازم نیست بری، توماس زنگ نمیزنه ساعت ِ کلاست و مشخص کنه، سوپت و می پزی، سیب و گلابیای بی مزه ی دقیقن 1 ماه تو یخچال مونده ت و می خوری، تمام مدت پنجره ی اتاقت و چارتاق باز میذاری و کیف می کنی از هوای خنک پاییزی و مارک آنتونی و پیت بول گوش می کنی و درجا می جنبی به حالت ِ تکنو و خوشحالی که اینجایی و خوشحالی که همه چیز روبه راهه و خوشحالی که هفته ی دیگه کلاسات شروع میشن و خوشحالی که خوبی. البته ته ِ ته ِ دلتم ناراحتی به خاطر ِ استیو جابز.

اینم چندتا عکس از پاییز ِ گیسن، دم ِ در ِ خونمون:

وصف العیش، نصف العیش

خب کیفیتش خوب نیست، کامل هم نیست. ولی از هیچی بهتره. بخش اول تقریبن کامله. اولش فقط یه خورده دیر شروع کردم به ضبط کردن. بخش دوم هم ته نداره، چون زودتر زدم بیرون که آخرین قطار و بگیرم و متاسفانه اون آخراش و از دست دادم. اون خانمی که همخوانی می کنه هم مژگان شجریانه.

پ.ن.: گفتن در حین اجرا نه عکس بگیرید، نه فیلم. ولی نگفتن صداشون و هم ضبط نکنید! منم ضبط کردم. البته بگم، لینکا رو چند ساعت دیگه پاک می کنم.

بر اساس افسانه فرستاده‌شده در آلمان

کنسرت استاد

دوباره من اینجام و استاد اینجاست و من راهی ِ کنسرتم. امشب، ماینز. حدود یک ساعت و نیم تو راهم تا برسم. ولی ارزشش و داره. معلوم نیست بتونم به آخرین قطار برسم. ممکنه مجبور بشم شب ماینز بمونم. ولی به هر حال دارم میرم. کاش می شد همگی با هم بریم. جای همه خالیه.