یه روزی میاد که می فهمی همش اشتباه بوده. از اولش غلط بوده. همه چی. هرچی بهت گفتن. خواستن تو اونجوری بشی که خودشون می خواستن. حتی با اصرار بهت می گفتن اونجوری درس بخونی که اونا می خوان و اگه هر جور ِ دیگه ای می خوندی، باید پای ِ عواقبش وای میسادی. یه روز به خودت میای و می فهمی هیچی نیستی؛ هیشکی نیستی؛ هیچی از خودت نمی دونی؛ هیچ نظری از خودت نداری؛ هیچ حرفی؛ هیچ ایده ای؛ هیچی؛ انگار همیشه فقط می خواستی به دل بقیه راه بری. اونجاست که ساکت میشی و دیگه حرف نمی زنی. ترس از حرف زدن، اشتباه گفتن، نفهمیدن، همه ی وجودت و می گیره. ساکت میشی؛ برای همیشه.
نوامبر
29
2011