همیشه وقتی شبا می خواستم شیر بخورم، یادم میومد که مژگان بهم گفته بود: «مهرناز همیشه شبا قبل از خواب یه لیوان شیر می خوره. یعنی مسواکش و اینا رو که زد. وای من اصلن نمی تونم.» منم گفته بودم: «منم همیشه قبل از خواب شیر می خورم، ولی بعدش حتمن مسواک می زنم.» همیشه یه لبخند می زدم و شیر و می خوردم. الان دیگه شبا شیر خوردن برام درد داره فقط.
بایگانی ماهانه: فوریه 2012
امروز تولد درسا وعمو ه. می خواستم امروز زنگ بزنم با عمو صحبت کنم. حالا زنگ بزنم چی بگم؟ تولد درسا مبارک یا تولد عمو؟ کجا رفتی مهرناز؟ کجا رفتی؟
ناگهان چه زود می رسی به انتها
کاش خواب بود. کاش امروز صبح که بیدار می شدم، می دیدم همش خواب بوده. کاش امروز صبح دیروز بود و هنوز دیشب نشده بود. کاش مهرناز کمربندش و بسته بود که سرش به شیشه نمی خورد. کاش می تونستم کاری کنم. داغونم. باورم نمیشه هنوز. چشم دوختم به عکسش و تمام خاطره ها جلوی چشمم راه میرن. وای مهرناز. دلم برات تنگ شده بود، خیلی. خوشحال بودم که میام می بینمت. مهرناز، حالا پارسا و درسا بدون تو چیکار کنن؟ عمو و زن عمو چی؟ ما چی؟ کاش کمربند و بسته بودی مهرناز. کاشکی بسته بودی.
مهرناز
یک ساعت و نیمه فقط دارم تکرار می کنم مهرناز؟ مهرناز؟ مهرناز؟ مهرناز؟ امکان نداره. باورم نمیشه. مهرناز؟ مهرناز؟ دقیقن یک ساعت ونیمه با بغض و گریه فقط دارم همین و تکرار می کنم.
سام تایمز ایت هرتز اینستد
هنوز دارم باقی مونده هام و جمع می کنم بعد از اون قضیه. که فکر می کردم خیلی راحته و اصلن نبود. که دلم برای نامردش تنگ میشه. هنوز صاف و سفت نشدم که اینجوری میشه. بهم اینجوری میگه. بعد این ترسه میفته تو دلم، که الان که ترم اوله داره بهم اینجوری میگه، خدا بهم رحم کنه تا آخرش. که میگه شماها همتون درس می خونید، همتون جوابا رو بلدید ولی حرف نمی زنید. که خیلی راحت قبولم نمی کنه چون از خارجیا خوشش نمیاد. که با همه ی حرفاش کلن می برتم زیر سؤال و آخرشم میگه بهتره که اصلن به ترم دوم نرسی. دوباره به یادش میفتم. دوباره بهش فکر می کنم. نمیره از تو ذهنم بیرون. می خوام باهاش حرف بزنم. خدا می دونه دلم چقدر می خواد باهاش حرف بزنم. یه جوریم. می دونم که عمرن بتونم فیزیک و بدون تقلب پاس کنم. یا باید تقلب بنویسم، یا باید از یکی خواهش کنم بهم برسونه. آخه امتحان اپن بوک که جزوه و کل ِ فرمولا و ماشین حساب و اینا رو می تونی با خودت ببری، تقلب نوشتن می خواد چیکار؟ نمی دونم چیکار کنم. یه تفریح می خوام. یه چیزی به جز کتاب و جزوه و امتحان و فرندز و حرفای تکراری و کارای تکراری. بگین بهم چیکار کنم. نفسای آخره انگار.
یک سال گذشت
تو این یک سال سعی کردم ناراحتیام و زیاد ننویسم، ولی معمولن آدم وقتی دلش خیلی می گیره یادش میاد که یه جایی و برای نوشتن داره. شایدم فقط من اینجوریم، نمی دونم.
الان یک ساله که توی این شهرم. یک ساله که توی ایران نبودم، و یک ساله که فامیل و دوست و آشنا رو ندیدم. وقتی اومدم گفتم بر نمی گردم تا دو، سه سال دیگه. ولی می بینم نمیشه. خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکرش و می کردم. ولی خوشحالم که حداقل توی این یک سال به یه سری از خواسته هام رسیدم. با سرشکستگی برنمی گردم و خوشحالم که با این امید دارم میام که دوباره برگردم.
خیلی عوض شدم توی این یک سال. از همه نظر. ولی اگه زمانی هدفم از اومدن به اینجا، فرار کردن از اونجا بود، الان مطمئنم که هدف دیگه ای دارم و تا بهش نرسم کوتاه نمیام.
پارسال 7 فوریه هوا به این سردی نبود -البته این موقع هنوز تو هواپیما بودیم و بالای فرانکفورت-، همه جا انقدر برام جدید نبود، و هنوز نمی دونستم که چه ایرانیای کلاه برداری اینجا جمع شدن.
سالگرد ورودم به آلمان مبارک
نیمای من
الهی که من قربونت برم، چقدر صدات عوض شده تو این چند ماه. کاملن دورگه. اصلن نمی تونم دیگه با این صدات تصورت کنم. خیلی خوشحالم که دارم میام ببینمت عزیز دلم. خیلی دلم تنگ شده برات. خیلی.
هر روز داره سردتر میشه لعنتی!
ساعت یک و نیم بعدازظهره. هوا آفتابیه، ولی منفی 7 درجست. رودخونه ی گیسن یخ زده. به جای اون بینی اینجانب راه افتاده! سه روزه افتادم تو خونه و دوباره دارم به خودم فحش میدم که تنها آلمان اومدن و به آلمانی دوندونپزشکی خوندنم چی بود! از سوپ و آش رشته و غذاهای مامان پز خبری نیست. اصولا اونا اصلن خبر ندارن که تو اینجا سرما خوردی و فین فینته و نه درس می خونی و نه کلاس میری و نه کتابخونه و نه هیچی دیگه! همه ی وقتت توی راه دستشویی و تخت داره میگذره. خودت و بستی به آب میوه و چایی و سوپ، اونم سوپ آماده ی بی مزه!
حالا اگه از آسمون بارونی، برفی، چیزی میومد بد نبود! از قدم من هرجا می رم برف و بارونشم قطع میشه! اومدم آلمان، تهران برف اومد، رفتم آتن، گیسن برف اومد، خلاصه هر جا من میرم یه جای دیگه برف میاد و فقط سرمای خشکش به من ِ بیچاره میرسه و 10 یورویی که باید بدم به دکتر و تا اعماقم و می سوزونه و بعدشم که آقا لطف می کنن دارو میدن، 13 یوروی دیگه هم پیاده میشم!!! فقط همین امروز 25 یورو دادم برای یه سرماخوردگی مسخره! 2 یوروی ِ دیگش و به خاطر گواهی دکتر برای دانشگاه تقدیم ِ خانم منشی کردم!!!!!
فعلن اعصاب معصاب ندارم، سرم هم داره گیج میره، یه لیتر هم آب پرتقال خوردم، یه فلاسک چایی هم بغل دستمه، یه کوه کتاب هم جلوی چشمم!