زود خوب شو لطفآ 

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

بازگشت

ازم پرسیدی چرا دیگه نمینویسم و خواستی که شروع کنم. همین امروز. شروع میکنم با خودت و به خاطر چیزی که نوشتی برام. بازم همین امروز. میدونم بیداری. بهت زنگ نمیزنم.

چون هنوز همون آدم سابقی دوستت دارم. هیچوقت این و فراموش نکن. و بدون که تحمل این زندگی بدون تو برام ممکن نبود. من و اسیر خودت نکردی، اسیرت شدم. میخوام بمونم. میدونم که میدونی. پس همینی که هستی بمون و فراموش نکن که همیشه بهت افتخار میکنم.

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده
در حاشیه

دیوونم می کنی. با کارات. با حرفات. با دوست داشتنات. با نگاهات. دیوونم می کنی.

بدجایی موندم. بین زمین و آسمون. همون جاهایی که بودم. همون جاهایی که بودیم. این بار ولی بدتره. خیلی بدتر. این یه سال بدتر از تمام اون سه سال ِ با هم بودن و دو سال ِ جداییمون شده. شب و روزم دیگه با یاد تو می گذره. اونجایی که سندش و به اسمم زدی، شبایی که نیستی خوابش و می بینم. بعد می مونم که باید چیکار کنم. که عاقل باشم یا عاشق. تو بهم بگو. من باید با تو چیکار کنم؟

اندک جایی برای زیستن، اندک جایی برای مردن

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

رفتی و صبر و قرار مرا بردی…

دوباره تو رفتی و من مث دیوونه ها نشستم اینجا و دقیقه ای یه بار ساعت ونگاه می کنم که بهت زنگ بزنم. هنوز یک ساعت نشده که رفتی. تا 10.49 باهات حرف زدم. اتوبوس و دیدم که اومد. رفتی. کاش می شد منم باهات بیام. که اصلن ازت جدا نشم. که همیشه پیشت باشم.

دوباره باید بغضم و بخورم و فقط لبخند بزنم و تو تنهاییم عکسات و ببینم و باهات حرف بزنم. دلم برات تنگ شده. هنوز نرفتی و دل من برات تنگ شده. چرا اینجوریم؟ من که تحملم خیلی زیاد بود. من که از جدایی نمی ترسیدم. پس چرا اینجوری شدم؟؟ تو چیکار کردی با من؟؟؟

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در دسته‌بندی نشده

دلم

دلم خونه می خواد. یه خونه ی بزرگ، بالای یه تپه. با منظره ی خیلی قشنگ از دریا و کوه و جنگل. دلم خونواده می خواد. دلم مامان و بابام و می خواد. دلم خواهرام و می خواد با بچه هاشون. دلم خنده می خواد. از ته دل. دلم دیوونه شده. دوباره همش منتظر بهانست که … دلم شده مثل ماشین لباسشویی. همش یه چیزی توش می چرخه، چنگ می زنه به این ور و اون ور. دلم داره نفسای آخرش و می کشه انگار…

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در آلمان

میگن معجزه وجود داره. میگن شدنیه. اگه آره، پس نشونم بده. آرشیدا رو خوب کن. معجزه رو نشونم بده اگه هست…

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در آلمان

کی گفته زندگی قشنگه؟

دلم يه مشروب خيلی قوى می خواد. که بخورم و هيچی نفهمم. که بخوابم و ديگه بيدار نشم. که ديگه خبر بد نشنوم. که ديگه هيچی نشنوم و نبينم. می دونم اين روزا همش دارم ناله می کنم. انگار غروبای پاییز دیگه حالم و جا نمیارن. برعکس, بغض می کنم و مچاله می شم زیر پتو. اینجوریم فعلن. تحملم کن لطفن.

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در آلمان

نمی دونم چه مرگم شده که با هرکی تلفنی حرف می زنم، یه دفعه می زنم زیر گریه.

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در آلمان

دلم تنگه…

افتادم این گوشه ی دنیا، دور از همه، خوشحالم که دارم درس می خونم. ولی چه فایده وقتی انقدر دوری از همه؟ امروز کارن، داداش کوروش به دنیا اومد. من اونجا نبودم، اونجا نیستم. نمی بینمش. دختر خاله هه عقد کرده، فقط دلم به دیدن عکساش خوشه. دخترداییه داره بچه دار میشه، من اینجام. از عمو و زن عمو و مژگان و مژده و پارسا و درسا که خبری ندارم. فقط می شنوم که مژده خیلی بی تابی می کنه. بعد من اینجام. من اینجام و می ترسم حتا بهشون زنگ بزنم. می ترسم از اینکه وقتی صداشون و می شنوم نتونم جلوی اشکام و بگیرم و بفهمن چه خبره. بعد بشینن برا خودشون تجزیه و تحلیل کنن که من نمی خواستم بیام اینجا و بابام به زور فرستادتم و از این حرفا. نمی دونن دلم چقدر برای مامان و بابامم تنگ شده و پام و کردم تو یه کفش که نیام. نمی دونن برگشتنم از اونجا چقدر سخته.

لعنت به اونی که ما رو آواره کرد…

 

 

 

به‌دست افسانه فرستاده‌شده در آلمان